طیهار

 
کوره عشق
نویسنده : حمید - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
 

دل بریان شده ام حاصل عرفان منست ///ارمغانیست که از جانب جانان منست

بسکه در کوره عشقش به فغان آمده ام ///مشت من سینه من چکش وسندان منست

علامه حسن زاده آملی

برخی ابیات علامه حسن زاده رو که تو دیوانشون میبینیم یاد بزرگان

 اهل بکائی میفتی که چشمه چشمانشان به حقیقت جانشان رو سیراب میکرد

بد نیست یادی از جناب یحیی نبی - سلام خدا براو - بنماییم


حضرت در بیت المقدس دید

 جمعى از روحانیون و رهبانان روپوشهائى موئین بر تن کرده و کلاههاى پشمین بر سردارند. از مادر خواست این نوع لباس درست کند تا با آنان به عبادت بپردازد.
سپس در بیت المقدس شروع به عبادت کرد یک روز نگاه به خود کرد دید بدنش لاغر شده ، گریه کرد، خداى عزوجل به او وحى کرد براى لاغر شدن جسمت گریه مى کنى ؟ به عزت و جلالم سوگند اگر کمترین اطلاعى از آتش ‍ دوزخ داشتى بالاپوشى از آهن مى پوشیدى تا چه رسد به بافته شده .!
یحیى آنقدر گریست که اشک چمشش گوشت هر دو گونه او را خورد به طوریکه قیافه دندانهایش براى بینندگان پیدا بود.
روزى پدرش زکریا به یحیى فرمود: پسر جان چرا چنین مى کنى ؟ من از خدا خواسته ام تا تو را به من بدهد تا مایه روشنى چشمم گردى !!
عرض کرد: مگر تو نبودى که فرمودى میان بهشت و جهنم گردنه اى است که به جز کسانى که از خوف خدا بسیار گریه کنند از آن گردنه نتوانند گذشت ؟!
آنقدر یحیى گریه مى کرد که مادرش دو قطعه نمد براى او تهیه کرد که دندانهایش را با آن مى پوشانید و اشکهایش را به خود مى گرفت تا آنکه از اشک چشمانش خیس مى شد یحیى آستینهایش را بالا مى زد و آن نمدها را فشار مى داد و اشکها از میان انگشتهایش فرو مى ریخت .
زکریا نگاه به فرزند مى کرد و سر بر آسمان بر مى داشت و عرض مى کرد: بارالها این فرزند من است و این هم اشک چشمانش و تو ارحم الراحمینى .
وقتى یحیى اسم سکران (کوهى در دوزخ ) را مى شنید آشفته حال و پریشان روى به بیابان مى نهاد، ناله واى از غفلت او برمى خیزید، و پدر و مادر در بیابانها به دنبالش مى رفتند.
رساله لقاءالله ص 157 - امالى الصدوق

               الهی یحیوی مشربمان بنما و از خوف خودت اهل بکاءمان بگردان